ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

ارغوان و حمام

عزیز دل مامان، شما عاشق حمامی. از همون ابتدا، از اولین حموم زندگیت وقتی می بریمت حموم اصلا صدات در نمیاد، البه بستگی به وقتشم داره مثلا صبح اگر ببریمت کلی می خندی و ذوق می کنی اما اگر عصر یا شب ببریمت، خیلی جدی میشی و کلی قیافه  می گیری اما بازم گریه نمی کنی. من تا حالا شما رو نشستم، اکثرا بابایی شما رو می شوره و من مسئول لباس تن کردن شما هستم. به خدا کار منم سخته باید تند بجنبم تا شما سرما نخوری. با مامان جون و عمه زهرا هم حموم میری.  دو ماهم هست براتون وان میذاریم تا شما یه کم توش بازی کنی و کیف کنی. البته الان که بزرگتر شدی انگار یه کم از تو آب بودن می ترسی؛ نه اینکه گریه کنی ها، چشات خیلی گرد میشه انگار بیشتر تعجب ...
26 بهمن 1391

سه ماهگی

دختر قشنگم بالاخره اون روزای وحشتناک کولیکی، اون گریه های بی  امان و اون بی تابی ها تموم شد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. حالا که اون روزا رو گذروندیم خیلی خوشحالم و امید دارم که اون روزا دیگه تکرار نخواهد شد. این ماه برای چکاب نبردمت، به خاطر همین وزن و قدت رو دقیقا نمی دونم اما فکر کنم ٦٧٠٠ شده باشی. دیگه شبا گریه نمی کنی، فقط هر وقت خوابت بیاد شروع می کنی به غرغر کردن منم می برمت رو تخت خودمون و می خوابم کنارت و بهت شیر میدم. شمام خوابت می بره. بعضی وقتام که شیر نمی خوری بابایی با پستونک خوابت می کنه و من بعدا نو خواب بهت شیر می دم. به اتاق و تخت ما خیلی عادت کردی حتی اگر ظهرم ببرمت اونجا می فهمی که باید بخوابی. روزا قبل از...
24 بهمن 1391

اولین سفر ارغوان

هفته ای که گذشت سه تایی با هم رفتیم اصفهان، به شهر عاشقی مامان و بابا خیلی جاها بود که می خواستم نشونت بدم، مثل دانشگاهمون، نقش جهان، بازار میدون، خیابون سپه و ... اما انقدر هوا سرد بود که تا رفیتم میدون، فقط چندتا دونه عکس گرفتیم و برگشتیم. نتونستم جاهایی که دلم می خواست، نشونت بدم. ایشالله دفعه دیگه که بزرگترم شده بودی. دوستامون کلی از دیدن شما ذوق کردند و کلی خاطرخواه پیدا کردی. همه عاشق لب خندونت شده بودند. خیلی خاطره ها برام زنده شد، ایشالله یه روز همشو برات تعریف می کنم.                 ...
24 بهمن 1391

خانم گلم

الان که دارم برات می نویسم،‌١٠ روزه هستی و در این ده روز تمام هستی من شده ای. حاضرم جونم را برات بدهم. تو تمام زندگی من و پدرت شده ای. همیشه می دونستم که دلم تو را می خواهد. تو شبیه تمام خواب هایم هستی. همان صورت گرد، همان چشمان زیبا، همان لب های قرمز و همان پوست روشن دخترم،‌هیچوقت فکر نمی کردم مادر شدن انقدر لذت بخش باشد. حتی شب بیداری هایش را هم دوست دارم. وای نمی دونی چقدر دوستت دارم. وقتی ٣ روزه بودی و دکتر گفت ممکن است زردیت بالا بره، از غصه داشتم می مردم. نمی تونستم باور کنم تو را در دستگاه بگذارند. خدا رو شکر الان زردیت خیلی کم شده. امروز برای اولین بار من و بابایی، خودمون بردیمت حمام. خیلی لذت بخش ...
24 بهمن 1391

دخترم علی اصغر شد

عاشورایی که گذشت، دختر خوشگلمو علی اصغر کردیم. البته فقط لباس تنت کردیم. مامانی فقط چند دقیقه بردمت بیرون.‌آخه ترسیدم خدایی نکرده مریض بشی. لباس سبز خیلی بهت میاد. یه علی اصغر مونث تپل مپل سه ماهه. مامان جونات که کلی حال کرده بودند.                                            ...
22 بهمن 1391

اولین غلت زدن ها

ارغوان قشنگم، عزیز دل مامان. تو روزهای بدی که انگار خواب بود و همش چشممون به در، که دایی حمید بیاد یا از خواب بیدار بشیم و ببینیم فقط یه خواب الکی دیدیم مثل خیلی از خواب های مغشوش که قبلا هم دیده بودیم و توشون از بس گریه کرده بودیم از خواب پریده بودیم و اون موقع در میون بغض و گریه؛ خوشحال از این که همه چی خوابه، خندیده بودیم، شما اولین غلت خوردن های زندگی امیدوارم و از خدا می خوام طولانی و پربرکتت رو زدی. انگار می خواستی بهمون بفهمونی که زندگی هنوزم جریان داره و ما باید قبول کنیم که عزیز دلمون به یه دنیای بهتر از این دنیای فانی رفته و جاش خوبه، شما فهمیده بودی که حالا همه امید مامان جون و باباجونت شدی و همه دل خوشی شون به شماست....
22 بهمن 1391

ارغوان و باباجونش

 دختر نازم، باباجون شما رو خیلی دوست داره و ما هروقت میریم خونه شون، نمی ذاره کس دیگه ای شما رو بغل کنه، حتی مامان جون. من اولا همش می ترسیدم شما بغلی بشی اما خدا رو شکر تا حالا که این اتفاق نیفتاده و شما دختر راحت طلبم بیشتر دوست داری رو زمین باشی. داشتم از بابا جون می گفتم که چقدر شما رو دوست داره، وقتی دایی حمید رفت باباجون قم نبود و به خاطر کارش اندیمشک بود، وقتی بهش گفته بودند دایی حمید یه خورده دستش سوخته، هزار کیلومتر رو پرواز کرده بود و در عرض چند ساعت خودش رو رسونده بود خونه. طفلی تا خونه اشک ریخته بود و گریه کرده بود. وقتی رسید خونه یه عالمه گریه کرد، وقتی رفتم بغلش کردم تا بهش تسلی بدم، بازم به گریه هاش ادامه داد...
22 بهمن 1391

دلنوشته 1

ارغوان قشنگم الان که دارم برات مي نويسم  دو روزه از 5 ماهه شدنت گذشته.  وقتي دايي حميد رفت تو چهارماه و ده روزت بود و مي دونم که هيچي از اين روزاي لعنتي نفهميدي. چقدر دلم مي خواست اندازه تو بودم تا منم نه هيچي مي فهميدم و نه هيچي به ياد مي اوردم. اما الان با بيست و شش سال خاطره چه کار کنم، با اون همه شوخ طبعي، با اون همه مهربوني، با اون همه ...، به وسعت يک دريا، به وسعت يه دنيا دلم تنگه. هنوز رفتنش رو باور نکردم اما باور دارم که مرگ پايان کبوتر نيست.            ...
22 بهمن 1391

دايي حميد مهربونت رفت

عزيز  دل مامان الان که دارم برات مي نويسم10 روز از رفتن برادربزرگم مي گذره. دلمون خيلي براش تنگ شده، هنوز رفتنش رو باور نکرديم. دايي حميد مهربون رفت و ما رو با يه عالمه حسرت و ارزو و اي کاش ها و اگر ها تنها گذاشت.  اخ حميد تو رفتي از اين دنياي فاني و ما رو در غمت تنها گذاشتي هنوز رفتنت را باور ندارم. تو که دل به اين دنيا نداشتي و هميشه از رفتنت صحبت مي کردي، انگار اون را طلب کرده بودي و سرانجام پرواز کردي، پر گشودي و رفتي.  در  صبح روز  جمعه، وفات پيامبر و امام حسن پر زدي و در روز وفات امام رضا،رفتي و همنشين خاک شدي عزيز مهربانم. هميشه در ياد و قلب مان خواهي ماند.     &nbs...
22 بهمن 1391

ني ني پارتي ياسي جون

ارغوان قشنگم، ميدونم که به ماماني حق ميدي که اين روزا حوصله درست کردن وبلاگت رو نداشته باشم، اما بهت قول مي دم سر فرصت بيامو همه چي رو برات خاطره سازي کنم. اول برات در مورد ني ني پارتي خونه ياسمينا مي نويسم. مريم جون مامان ياسي دعوتمون کرد تا به همراه يه تعداد ديگه از ماماناي کلوپ ني ني ناز هاي شهريور نود و يک که تقريبا از اوايل بارداري با هم بوديم و ني ني هاي نازشون بريم خونشون. البته بچه ها قبلا باهم قرار گذاشته بودند و همديگر رو بيرون ديده بودند اما ما چون اصفهان بوديم نتونستيم بريم. خلاصه روز دوشنبه وقتي شما چهارماه و شش روزت بود رفتيم خونه شون. خيلي خوش گذشت و شما يه عالمه دوست پيدا کردي، اما اون روز هنوز به شلوغي ...
22 بهمن 1391